ايليا از نگاه شاگردان و دوستداران
• او را استاد ميگوييم زيرا ؛
- استادانه نقشه زندگي متعالي را در ذهن و قلب مان حك كرده است. زندگي متعالي ، انديشه متعالي است، گفتار و كردار متعالي است. خداگرايي و خدا عاشقي است.
- استادانه پيله شرطي شدگي ها و قضاوتها و بدبيني ها را از هم دريد. او ما را از سرگشتگي بين عرفانهاي شرق و غرب رهانيد و به سوي اصل عرفان ناب، قرآن مجيد و اسلام ناب محمدي برگرداند وچه استادانه چنين كرد. عجبا كه حالا متهم به عكس آن ميشود! وقتي ابن زياد حرام زاده، امام حسين(ع) را دروغگوي دروغ زاده مينامد و يزيد هميشه ملعون را سرور خداگرايان و يا پيامبر اسلام را افسونگر ميخواندند، چه انتظاري است از حفظ حرمت شيعه آن ارواح پاك.
• او را استاد ميگوييم زيرا؛
- استادانه جهل و گمراهي و ريشه آن را و دروغ و پليدي را به ما نشان داد و ما را از آن برحذر كرد. اگر پيش از اين ميدانستيم دروغ كليد گناهان است اكنون ميفهميم چرا دروغ كليد گناهان است. او طعم درست زيستن را به ما چشاند و تشنه آن كرد.
- استادانه استعدادهاي نهفته و خاك گرفته در كنج روح و ذهن مان را شكوفا كرد.
- استادانه نهال عشق الهي را در دلمان آبياري كرد و دلسوزانه و عاشقانه آن را هرس كرد.
• او رادوست داريم؛
- زيرا قلبمان را از معرفت و عشق به خدا به لرزه انداخته است.
- زيرا او توانسته به يادمان بياورد كه معشوق ازلي هميشه چشم انتظار نگاه ما بوده و هست.
- زيرا او نگاه هاي عادت زده ما را از زمين به آسمان فراموش شده بازگرداند و چشم هايمان از نگاه منتظر خداي مان نمناك و باراني شد.
- زيرا او رام و تسليم خداست و آغاز و پايان تعليمش همين است.
• او را خالق فتاح ميگوييم ؛
- زيرا با ديدن او و شنيدن سخنانش ، افقي تازه در زندگي مان گشوده شده است. افقي طربناك و با طراوت از حس زندگي و زنده بودن در متن زندگي فارغ از روز مره گي ها و روزمرگي هاي مرسوم.
- زيرا اسلام ناب محمدي و شيعه جعفري، طريق تفكر و تعقل است و او استادانه به ما تفكر را آموخت تا مسايل مختلفي را كه درگيرشان بوده ايم، هستيم يا ميشويم را با قدرت تفكر و انديشه حل كنيم و قله ها و موانع راهمان را فتح كنيم.
• به او وفاداريم زيرا؛
- او بود كه وفاداري را به فهم ما درآورد. زيرا او تسليم و خدمتگزار خداست. زيرا او معلم و استاد ماست و اندك حق معلم بر شاگردش وفاداري است.
دعوت به حركت وبلاگي
ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ
بدى را به شيوهاى نيكو دفع كن كه ما به آنچه وصف مىكنند داناتريم
(مؤمنون – 96)
بدين وسيله از همه دوستداران و شاگردان استاد فتاح دعوت ميشود تا در فراخوان گسترده انجمن مدافعان استاد ايليا ، كه در راستاي دسيابي به اهداف معلوم شده اين انجمن ايجاد شده است، شركت كرده و به سوالات زير در وبلاگ هاي خود با درج لينك انجمن و اطلاع رساني به وبلاگ انجمن پاسخ دهند.
تعاليم استاد فتاح چه تاثيري برزندگي من داشته است؟ تعريف و برداشت من از شيعه قبل از ديدار با استاد و اكنون بعنوان شاگرد استاد چه تفاوتي كرده است؟
پيش از اين كه بودم؟ و حالا كيستم؟
ارتباط من با خداوند چه تفاوتهايي كرده است؟
من بعنوان شاگرد استاد در دفاع از خودم و تعاليمي كه از استاد فتاح گرفته ام چه سخني دارم؟
همه دوستاني كه اين دعوت را ميخوانند ميتوانند متن اين دعوت نامه را براي سايرين نيز ارسال كرده و ما را در راستاي تحقق اهدافمان ياري كنند .
پاسخ به شبهات و سوالات:
• ميزان سواد و تحصيلات آكادميك
يكي از شبهاتي كه مطرح شده اين است كه سوابق تحصيلي استاد فتاح چيست و چرا استاد پيشينه اندكي از سواد مرسوم را دارند و همين اندك بودن را دليلي بر ترديد و رد گفته ها و تعاليم ايشان ميگيرند.
در پاسخ به اين شبهات دلايل بسيار روشني وجود دارد؛
1- سواد مساوي دانايي و حكمت نيست
خداوند بارها در قرآن مجيد فرموده است كه هر كه را بخواهد به نور خويش هدايت ميكند. آنچه معلوم است، معيار اين انتخاب خارج از حيطه فكر و قضاوت بندگان است. كسي كه به نور خدا هدايت يابد، صاحب حكمت ميشود و حكمت تنها به لطف و عنايت خداوند امكان پذير است.
درعرفان اسلامي يا سير الي الله ، حكمت از اولين قدم ها براي سير و سلوك و لازمه كسب معرفت است. اما حكمت يا دانايي ارتباطي با سواد و تحصيلات آكادميك ندارد زيرا درآنصورت نبايد در ميان افراد شرور و بدكار و دور از خدا هيچ انسان تحصيلكرده اي يافت ميشد. يا تمامي افراد تحصيلكرده مي بايست انسانهايي معقول، والا و با ايمان ميشدند.
حكمت و دانايي به معرفت منجر ميشود. معرفتي كه لايه ها و حجابهاي حد فاصل بين عاشق و معشوق را يكي بعد از ديگري بر مي كشد. گاهي اين سير و سلوك ساليان سال طول ميكشد و گاهي اگرچه بسيار نادر، به شبي هم نميرسد.
وقتي مولوي شمس تبريزي را ملاقات كرد،خود از علما و حكماي معروف شهر قونيه بود و صدها نفر پاي منبر او بودند، حال آنكه شمس نه فقيه معروفي بود و نه كسي از سوابق زندگي اش اطلاع داشت. اما مولوي با ديدن نشانه هاي حكمت و معرفت در شمس ، هرچه پيش از آن ميدانست و فرا گرفته بود را به كناري انداخت زيرا آنموقع دريافت كه دانسته هايش بي روح است و حتي قلب خودش را هم درگير نكرده است. مولوي از شمس نپرسيد كه كجا درس خوانده و چه تحصيلاتي دارد زيرا او را مانند چشمه اي جوشان از معرفتي شور طرب انگيز ديد كه خودش تا ميانه هاي عمر با وجود آنهمه علم اندوزي درنيافته بود. مولوي بعد از ملاقات با شمس، عاشق شوريده اي شد كه اكنون بعد از صدها سال اشعارش صدها ميليون نفر را جذب خود ميكند.
وحالا عده اي از استاد فتاح به جهت تحصيلات اندك خرده ميگيرند!
استاد فتاح خود در پاسخ فردي در اين باره فرموده اند:
" اگر به صرف مدرسه و دانشگاه رفتن انسان خدا را مي يافت و حقيقت را تجربه ميكرد پس همه كساني كه از اين راهي كه تو مي گويي رفته اند، بايد نور يافته و متصل به خدا باشند. اگر اينطور بود كه مسايل بشر خيلي پيش از اينها حل ميشد و الان زمين پر از مردان حق و صالحان خدا آسا بود ولي اينطور نيست . پس مبناي نظر تو اشتباه است و مفروض تو مردود است.اين مثل اين مي ماند كه بگويي براي آنكه عشق را تجربه كني وعاشق شوي بايد فلان كتاب ها را بخواني لباس قرمز رنگ بپوشي چند نفر هم شهادت دهند تا بلكه تو به تجربه عشق نائل شوي. براي هر چيزي مسير طبيعي وجود دارد اما مگر تو اين مسير ها را ميداني يا آنچه ميداني همه آن چيزي است كه در علم الهي وجود دارد."
2- نشانه هاي دانايي از محصول انديشه و عمل آشكار است
درختي كه ثمر داده است از ميوه هايش ميتوان به مرغوبيت درخت پي برد. اگر آفتي داشته باشد از ظاهر درخت و محصولاتش ميتوان فهميد. با وجود نشانه هاي واضح و به جاي ديدن آنچه پيش چشم مان است چه نيازي است بدانيم، بذر اين درخت چه نوعي بوده ، در كجا آبياري شده و چگونه پرورش يافته؟ پاسخ در دسترس وپيش چشم ماست. حضرت علي (ع) نيز توصيه ميكنند كه ببينيم چه ميگويد نه آنكه چه كسي ميگويد.
استاد فتاح در پاسخ به سوالي در اين زمينه مي گويند:
"آيا براي تو مهم است كه معلم رياضي كيست يا اينكه درس هاي رياضي اش درست و عالي است؟ چيزهايي كه گفته ام از رياضيات هم درست تر و دقيق تر اند."
" خدا با من است و حضور و نور و قدرت خود را در كارهايم نشان داده است و در دانايي ام آشكار كرده است و محصولاتم را بركت داده است......ادعاي چيزي را نكرده ام كه پيش از اين انجامش نداده باشم"
3- اسرار آموختنی نیست، اسرار دریافتنی است و برتر از آموزش های زمینی است
داستان خضر (ع) و موسي (ع) در قرآن کريم نیز شاهد این مدعاست
پس (در آنجا) بندهاي از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود، رحمتي (عظيم) به او عطا كرده بوديم و از نزد خود علمي (فراوان) به او آموخته بوديم (كهف 65)موسي به او گفت: «آيا از تو پيروي كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده و مايه رشد و صلاح است، به من بياموزي؟» (كهف 66)گفت: تو هرگز نميتواني با من شكيبايي كني (67) و چگونه ميتواني در برابر چيزي كه از سر آن آگاه نيستي شكيبا باشي!؟ (کهف68) ...
داستان خضر و موسی را همه به یاد داریم اینکه خضر ( بنده ای به ظاهر از بندگان ساده خدا بی هیچ مقام و منزلت ظاهری و هیچ جایگاه خاص شناخته شده ای ) به موسی( پیامبر برگزیده خدا) درس داد :
درس صبر، درس سكوت، و درس اعتماد. و قضاوت نکردن بی هنگام...
درس اينكه ظاهربين نباش.
درس اينكه مدام در معرض امتحانيم
درس اينكه هستند كساني كه بر خلاف ظاهر ساده، باطني عميق دارند.
درس اينكه هستند كساني كه چشم بينا دارند و پردهها برايشان كنار رفته.
درس اينكه برخي علوم، با تمرين و تجربه و آموزش به دست نميآيد و دانستن آن تنها ازطریق فضل و بخشش خداست (من لدنّا علما) و بسیار شده که خدا مردم و حتی پیامبران خود را توسط اولياي خاص و ناشناخته خود، آموزش داده و هدایت فرموده است...
درس اينكه علم، مراحلي دارد و خزانه ی دانش نزد خداست و طبق فرمایش قرآن، خدا به هرکس از بندگانش که بخواهد بی حساب می بخشد و علمی که خدا بخشیده برتر از تمامی علم هاست...
چنانكه امام صادق (ع) فرمود: موسي در علم شرع از خضر آگاه تر بود، ولي خضر در برخورداری از اسرار، آگاه تر بود و نسبت به موسی مقام استادی داشت
پس (در آنجا) بندهاي از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود، رحمتي (عظيم) به او عطا كرده بوديم و از نزد خود علمي (فراوان) به او آموخته بوديم.
پيامبر اكرم (ص) هم در جای دیگری در همین رابطه می فرمایند : هنگامي كه موسي، خضر را ملاقات كرد، پرندهاي در برابر آنان قطرهاي از آب دريا را با منقارش برداشت و بر زمين ريخت. و این رمزی بود از مقایسه علم خضر نسبت به موسی ...
استاد فتاح نیز در پاسخ به سوالاتی در همین زمینه در جایی می فرمایند
اسرار يعني ناشناخته. ناشناخته اي كه از ناشناختني سرچشمه مي گيرد....
شناخته چيزي است كه در عالم شناخته ها آنجا كه فكر و تشخيص انسان در كار است، وجود دارد. ولي ناشناخته (اسرار) چيزهائي است كه در عالم ناشناخته قرار دارند. عالمي كه تشخيص و فكر انسان به آن دستيابي ندارد. عالم اسرار براي فكر (قضاوت و برداشت) انسان ناشناخته بوده و خواهد بود.
اسرار را به وسيلة فكر و تشخيص، نمي توان شناخت. اسرار را بايد به وسيلة عشق و آگاهي دريافت.
اسرار مربوط به عالم غيب است. كه عالم مرئي نيست. فكر و استدلال وسيلة شناسائي در عالم مرئي (ماده و انرژي) است و حال و شهود وسيلة ي كشف ناشناخته هاست.
اسرار را بايد كشف كرد...
مخزن اسرار، عبارت لااله الا الله است. اما اگر به تفسير و تجزية آن بپردازيد تنها به مشتي كلمه دست مي يابيد. بايد به معناي آن و به بينش آن وارد شد تا آن را دريافت...
اسرار از جنس نورند. بايد در مسير آن نور قرار گرفت و آن را تجربه كرد. با تاريكي نمي توان به نور دست يافت. انديشة زميني (فكر و برداشت) از جنس تاريكي است و به عالم نور و اسرار راهي ندارد. آيا با بدبيني مي توان به يقين رسيد؟...
مغز انسان، دستگاه تشخيص و شناخت انسان در عالم دانسته ها و شناخته ها و قلب انسان وسيلة كشف اسرار است.با قلب، مي توان اسرار الهي را آموخت. با عشق و سكوت مي توان آن ها را دريافت، نه با هياهوي واژه ها. بايد قلب را گشود نه ذهن را.
ممكن است يك نفر بي سواد، امي، يك كشاورز يا كارگري ساده به عالم اسرار و ملكوت الهي وارد شده باشد، اما اگر از او بپرسيد، شايد هيچ پاسخي نداشته باشد. شايد اصلاً حرف زدن بلد نباشد....
همان طور كه اغلب پيامبران و بزرگان معنويت، به ظاهر بي سواد و خالي از دانش (واژه اي) بودند...
انديشة زميني (افكاري كه مغز مولد آن است) نمي تواند به عالم انديشة كيهاني راه يابد.زيرا از جنسي پست ترو پائين تر است.با كلمه و واژه نميتوان بهبيكلامي و بي واژگي دست يافت. با تاريكي نمي توان به نور رسيد. با تاريكي تنها مي توانيد به شكلي ديگر از تاريكي دست يابيد.
در عالم ناشناخته ها، فكر مادي كه آغشته به زهر ترديد است، راهي ندارد. آيا مار مي تواند پرواز كند؟ خير، بال ندارد و به زمين چسبيده، پس قضاوت خزنده اي مانند مار در بارة امور معنوي و كيهاني، دربارة اسرار الهي، بي ارزش و ابلهانه است.
ديدگاه خزنده اي چون مار در بارة آسمان ها ، مانند نظرات و قضاوت هاي افرادي است كه مي خواهند به وسيلة "حساب و استدلال و بحث و مجادله" به كشف اسرار الهي و دنياهاي معنوي بپردازند.
امور آسمان را بايد از عقاب بلند پرواز پرسيد نه از مار خزنده...»
• برچسب منافق و تظاهر به مسلماني
اگر چه شبهه اي بسيار نامربوط و مغرضانه است اما به جهت پاسخي محكم و روشن، فرصتي مغتنم بشمار ميآوريم؛
نفاق يعني دو رويي ، يكي نبودن دل و زبان. تفاوت عمل با انديشه و گفتار. همه تعاليم استاد بر اساس اصل توحيد و تسليم به خداي احد و واحد است. از سالها پيش تا كنون تعاليم و سخنان استاد فتاح يكي بوده و هست. استاد همه وقت، عقايد و انديشه هاي خود را به صراحت بيان كرده است.حتي اگر در پاره اي موارد اين صراحت سبب ناخشنودي معدودي از مستمعين شده باشد. صد البته به تناسب فهم مخاطب سختن گفتن از مهارتهاي استاد فتاح است اما هيچگاه واژگان متفاوت شايد سطوح متفاوتي از درك را شامل شده اما معاني متفاوتي نداشته است. از خود او آموخته ايم كه هميشه قرآن را بعنوان محك و معيار درستي هر سخني از جمله تعاليم ايشان مد نظر قرار دهيم. تاكيد بر تعقل و خرد ورزي و هوشياري كه يكي از اركان تعاليم استاد است، نقطه عكس و متضاد خواسته و هدف منافق است. اصولا ابزار نفاق، مغز هاي خشك و افكار منجمد است حال آنكه استاد فتاح، بنيانگذار تفكر متعالي يا تفكر خداگراست.
در اينجا به ذكر گزيدهاي از سخنراني استاد فتاح در رابطه با موضوع نفاق ميپردازيم:
آلوده نفاق نشويد
«آلوده نفاق نشويد و از نفاق بپرهيزيد. منافق بر ضد احد واحد عمل ميكند پس در خود پاره پاره ميشود. منافق از كافر هم بدتر است. روح منافق از هم گسيخته و ضربه نفاق بيش از هر كس ديگري و پيش از آن، اول بر خود او وارد شده...
منافق، رياكار و دروغگوست. اما هر دروغگويي منافق نيست. دروغ منافق براي جدا كردن و تفرقه انداختن است. براي مرگ و تخريب است. از آنجا كه درون او پاره پاره است او مشتاق است كه در بيرون خود هر چيزي را پاره پاره و از هم جدا كند. عيبجوست اما براي اصلاح، عيبجويي نميكند. او براي ويران كردن و نه ساختن، به عيبجويي مشغول است. انتقادش مخرب است. مدام در جستجوي عيبهاست. عيبها را، عيب ديگران را و نه عيب خود را، بزرگ جلوه ميدهد و خوبيهاي آنها را تا آنجا كه ميتواند ناديده ميگيرد يا كوچكنمايي ميكند و درباره خود، عكس اين رفتار ميكند. بر انتشار جريان نفاق اصرار ميورزد و نميتواند از تفرقه در بين ديگران دست بكشد. منافقان بر ضد صالحان اند. پس وجود آنها را تحمل نميكنند و پيوسته در صدد حمله به صالحان اند. منافق براي حكومت كردن تفرقه نمياندازد موضوع برايش حياتيتر از حكومت كردن است. او براي زندگي كردن به تفرقه دست ميزند و زندگي خود را عملاً وابسته به آن ميداند...
كلام و عمل و انديشههاي منافق پر از تناقض است. خائن و خيانتپيشه است و مرگش در وفاداري. او حتي به خود هم خيانت ميكند. اگر از فرصتي بتواند استفاده كند و سوءاستفاده، دومين را انتخاب ميكند. همه چيز را آشفته ميكند و در آشفتگي، نقشههاي خود را پيش ميبرد. همه چيز را تحريف ميكند و چيزي تحريف نشده در زندگي او وجود ندارد. منافقان آنچنان مسيح (ع) را تحريف كردند كه او را شيطان و فرزند شيطان و كافر ناميدند. به رسول خدا (ص) دروغ بستند كه جادوگر و افسونگر و دروغگوست. علي (ع) را چنان بدنام كردند كه تا سالها بعد از شهادتش، لعن او از مستحبات شمرده ميشد و چنان تصویر وحشتناک و دروغی از اهل بیت (س) به مردم زمانشان نشان دادند که بسیاری از وحشت، دروغ را تصدیق کردند و راستی را تقبیح نمودند... منافق در امانت خيانت ميكند و با راستي و درستي بيگانه است و آنرا از آنجا كه خود از آن محروم است، در هيچ كس ديگري باور ندارد. امروز بله ميگويد و فردا نه. خلاف وعده خود عمل ميكند و مدام قول خود را ميشكند. در پيش رويات تعريف تو را ميكند و به دوستيها ادعا ميكند و به محض آنكه در پشت سرت قرار گرفت، دست به خنجر ميشود و تا آنجا كه بتواند چهرهات را زشت و منفور ميكند. منافق حيا ندارد و زماني كه تهاجم خود را علني ميسازد بيحيايي و بيشرمي او را خواهي ديد. غيرت و شجاعت در او نيست و اگر هست تظاهري تو خاليست كه با اولين تكان، خود را نشان ميدهد. او موافق مخالف است. در بيرون موافق تو اما در درون مخالف تو است. كارش پرورش كينه و دشمني و جدايي در دل خود و ديگران است. به هيچ كس رحم نميكند حتي به عزيزان خود و به خود. او عزيزي ندارد زيرا محبت، روح او را لمس نكرده. با تو دوستي ميكند و بر ضد دشمنات موضع ميگيرد اما در همان زمان با دشمنات همقدم است.
نبايد به ظاهر او اعتماد كرد. ممكن است در ظاهر اهل خدا يا اهل اخلاق و صلح و دوستي باشد. نشانههايش را ببينيد. شايد منافق بظاهر فريبكار نباشد اما همه را براي اميال پست خود فريب ميدهد. بظاهر حق را ميپذيرد اما در باطن خود هرگز نپذيرفته است و اينرا در اولين فرصت ممكن آشكار ميكند. ظاهر او باطناش را نقض ميكند و در مقابل آن قرار دارد. همين شكاف عميق است كه او را از قوت باطن و نور يگانه دروني محروم ساخته است. شايد بسياري از مردم خطا كنند اما خطاي منافق دانسته است؛ او ميداند و خطا ميكند، ميتواند خطا نكند و خطا ميكند. ميداند كه تحريف ميكند و تحريف ميكند. پليدي و تاريكي نفاق را درك ميكند اما با اينحال در آن ساكن است و زندگي ميكند...»
بنيانگذار تفكر متعالي
استاد فتاح بنيانگذار تفكر متعالي در عصر حاضر است. تفكر متعالي روايتي زنده و متراكم از جريان حقيقتگرا مي باشد كه وراي دو رويكرد ظاهر گرايي و باطن گرايي است . تفكر متعالي در برابر جريان خودگرا بر خدا گرايي ( فراگرايي ) و در مقابل جزءنگري بر كل نگري تاكيد دارد .
نظريه هاي استاد فتاح در عرصه تفكر و انديشه در عين سادگي، عميق و چند بُعدي است. استاد فتاح، مبتكر روشهاي 36 گانه تفكرخلاق است كه براي اولين بار در جهان عرضه شده است. روشهاي تصميم گيري و حل مساله ايشان (معروف به روش سه دهم و هفت دهم) به گونه اي است كه از ساده ترين تا پيچيده ترين مسايل را هر فردي چه با حداقل تحصيلات چه با بالاترين درجه تحصيل مديريتي ميتوانند به كار ببرند.
برنامه ريزي و راهبرد بيش از 150 رشته تحقيقاتي از جمله نتايج و محصول تعاليم ايشان است. همچنين روش هاي رويا بيني، پرواز روح، چهل كليد روح، انرژي زايي و تفكر خلاق، دوره هاي علوم باطني ، هنر هاي ماورايي و تكنولوژي باطني بخشي ديگر از تعاليم و دانش استاد فتاح است.
و البته به گفته خودشان؛
" همه دانش و من جمله علوم باطني در آيات قرآن و اسماء خداوند نهفته است لكن آيات قرآن و اسماء الله داراي قفل ها و حجابهايي هستند و بر نامحرمان پوشيده اند."
استاد فتاح تئوريسين و نظريه پرداز بزرگ حال حاضر در ايران است. ايشان در زمينه هاي مختلف زندگي مانند چگونه زيستن ، چگونه فكر كردن، چگونگي ارتباط با خدا، چگونگي انتخاب همسر، چگونگي تقابل فرد با محيط اطراف وبطور كلي مسايلي كه بشر امروز با آن مواجه است، نظريات و تئوري هاي بديعي ارائه كرده اند.
آنچه استاد ميگويند و از آن به هنر زندگي متعالي تعبير ميشود، چيزي جز بنيان و هسته اصلي در همه اديان الهي نيست. اما ويژگي منحصر به فرد آن، ارايه برنامه اي عملي و كاربردي با قابليت پويايي و انعطاف پذيري است كه زندگي انسان را به سمت تعالي متحول ميكند و استاد فتاح بصورتي قابل فهم، ساده، عاري از هرگونه برداشت انحرافي و پاسخگوي امروز بيانش ميدارند. اگر سخنانش با اقبال جوانان روبروست ازآنروست كه پاسخ هايش و حقيقت نهفته در تعاليمش ذهن ها را آرام ، قلبها را عاشق و جان ها را به طرب وا ميدارد.
تفاوت تفكر انكار گرا و حقيقت گرا ( تفكر متعالي ) :
تفكر متعالي رو به بالا است . جهتش صعود است . بر اساس حضور الهي و براي آن است و نه در جهت تخريب بالا و آنچه در بالا و از بالاست . حقايق بالايي و باطني و غيب را مي پذيرد و براي انكار آن نمي كوشد بلكه به پذيرش آن سعي دارد .
اين ( تفكر متعالي ) مي گويد تفكر به تنهايي يكي از راه هاست . آن مي گويد همه راه ها تفكر است .
اين تفكر را نوعي هنر مي دانند و آن هنر را نوعي تفكر . اين نرم است ، انعطاف پذير است و رقصندگي؛ مبارزه اي عاشقانه است و كامل انديشي هنرمندانه .
آن در تلاش است تا به نيارهاي نفساني انسان پاسخ دهد و اين مي كوشد تا پاسخگوي نفس نيازها باشد .
اين باطن گرا است به اسرار مي رود و حقيقت ناشناختني را مي جويد و آن ظاهرگرا است ، فعاليتش در جهت اسرارزدايي و انكار حقيقت ناشناختني است . آن در جستجوي واقعيت هاست نه حقيقت زنده و حاضر.
اين به ظاهر و باطن توجه دارد و اگر باطن گراست ظاهرگرا نيز هست و آن متوجه ظاهر است و اگر به ظاهر باطن گراست ، در واقع به باطن ظاهرگراست .
بنياد اين ، ايمان به ( هستي ) بي نهايت است و آن نمي تواند قائل به بي نهايت باشد چون بي نهايت هر چيزي را در خود مي بلعد حتي آن را .
اين مي گويد دانستن پر خطر است و آن مي گويد دانستگي خوشبختي است . اين مي گويد تفكر لازم است اما كافي نيست و آن مي گويد تفكر شرط لازم و كافي است .
اين مي گويد با تفكر بعضي از مسائل را مي توان حل كرد و از بعضي حوزه ها عبور كرد و آن مي گويد تفكر حلال همه مسائل است و با آن گذر كامل شدني است .
اين مي گويد اصل ، روح تفكر است و آن مي گويد مهارت در تفكر .
اين انسان را هستي شكل پذير و تبديل شدني مي داند و آن شبيه به يك ماشين انسان را مي نگرد .
آن بر حافظه تاكيد مي كند و بزرگ ساختن انبارها لكن تاكيد اين بر كشف است كه نداني تا كشف نكني .
اين مي گويد هدف حل مسائل نيست و آن مهم ترين چيز را حل مسائل مي داند .
در اين ، اخلاق از اركان تفكر است و آن علم اخلاق را چيزي جداگانه و گاه بي ارتباط مي پندارد .
اين بر كامل انديشي تاكيد دارد و آن بر انديشه . پس اين توصيه مي كند كه قضاوت زود است ، دير بايد به قضاوت نشست و اگر بايد پس به نرمي و آهستگي شايسته است و آن فرياد مي زند قضاوت؛ قضاوت پي در پي را مي خواهد ، هر لحظه ، اگر نه ، عقب مانده اي .
اين معلم را براي آموختن حياتي مي داند و آن اعتقاد دارد كه مهم ، مواد آموزش است و آموزگار ضروري نيست .
اين تفكر را مهم نمي داند ، عشق را و معشوق و معبود را مهم دانسته و تفكر را يكي از راه هاي عشق ورزي و عشق بازي با معبود؛ وبراي آن، اين حرف ها مضحك و خرافات و بي اعتبار است .
اين مي گويد تفكر يكي از قواي روح است و آن روح را نپذيرفته و تفكر را اساسي ترين و برترين قابليت انسان مي داند .
اين تفكر را عنصري از راه تعالي مي داند و آن كل راه تعالي .
اين آميخته به ايمان است و آن ايمان را ضد تفكر مي داند و بر دوري از آن تاكيد مي كند .
اين زنده است چون از روح زنده است و در جهت قصدهاي او، و آن مرده است چون قائل به روح زنده نيست .
آن نزيك بين و جزء نگر است پس خودبيني حاكم بر آن اجتناب ناپذير است .
آن به دنبال راحتي نفس بشر است و اين به راحتي روح مي انديشد .
آن خواهان گسترش گفتگوها و حرف هاست و اين درصدد پايان گفتگوها و جهش از حرف ها . پس اين به سكوت مي رود و آن به گفتگوي بيش تر .
آن مي گويد زنده باد من و اين مي گويد زنده باد او در من و در همه .
آن مي گويد بايد بر همه چيز حاكم شود و اين مي گويد ، بايد به حاكم همه چيز تسليم شد .
...
XYZ
تفكر متعالي شامل دو جريان باطن گرا و ظاهر گراست كه از تلفيق و توافق اين دو، تفكر متعالي حاصل مي شود. جريان ظاهر گرا بر اساس واقعيتهاي محسوس و قابل تشخيص حركت مي كند در حاليكه اتكاء اصلي تفكر باطن گرا بر اسرار و ناشناخته ها مي باشد . منطقي است كه براي حل مسائل ظاهري لازم است از تفكرظاهر گرا و براي حل مسائل باطني از تفكر باطن گرا استفاده شود. اما در صورتي كه بخواهيم الزاماً به بهترين شيوه ممكن عمل نماييم مي بايست اين دو جريان را تواماً بكار ببريم كه اصطلاحاً روش Z خوانده مي شود. از تفكر متعالي با عنوان Z xy ( ایکس وای ضد) هم نام برده شد كه در آن، X نماد جريان اسرار گرا، Y نماد واقعيت گرايي و Z به معني كليت تفكر متعالي ( نقطه توافق و تعادل ظاهر و باطن، دربردارنده و كامل كننده هر دو ) مي باشد. طرز صحيح نوشتن اين تركيب XZY است .
در اينجا به مقايسه اين دو جريان فكري مي پردازيم .
تفكر باطن گرا تفكر ظاهر گرا
1- سعي در مفهوم يابي و برخورد با اسرار دارد .
2- كاهش جريان فكر و افزايش حيرت و سكوت و خاموشي
3- سعي در افزايش تماس با مجهولات
4- معني گرا و فرمول شكن
5- مايل به چيستي و كيستي
6- بيشتر فردي و اختصاصي است تا اجتماعي
7- به نيازهاي معنوي – مادي انسان توجه مي كند .
8- تا حد زيادي نامشخص، كم قاعده، پيش بيني ناپذير و ابهام پذير
9- كاهش نظم و ايمني ظاهري و كاذب
10- پيچيده است و به پيچيدگي گرايش دارد .
11- به آنچه كه نمي داند ( اما مي داند كه هست ) اتكا دارد.
12- بطور كلي نگاه به دورن چيزها دارد. 1- براي دانستن بيشتر و حذف مجهولات تلاش مي كند.
2- افزايش جريان فكر و گفتگوي دروني
3- سعي در كاهش ناشناخته ها و ندانسته ها
4- ساختار گرا و فرمول ساز
5- علاقمند به چه چيزي و چگونه
6- بيشتر در ارتباط با اجتماع و زندگي اجتماعي انسان است.
7- پاسخگوي نيازهاي مادي – معنوي انسان است.
8- تا حدي زيادي مشخص، تعريف شده قاعده مند، پيش بيني پذير و كم ابهام.
9- افزايش نظم و ايمني ظاهري و كاذب
10- ساده است و براي ساده تر شدن تلاش مي كند .
11- به آنچه مي داند ( و در دسترس است ) تكيه دارد .
12- كلا" به بيرونِ چيزها نگاه مي كند.
• درباره تصميم گيري
در تصميم گيري مي توانيد تصميم ها را گير بيندازيد، يعني تصميم « گيري » كنيد . تصميماتي گرفته شده وجود دارد كه تنها لازم است آن ها را صيد كنيد . يا آن كه تصميمات را بسازيد و تصيم سازي كنيد. در شرايطي بهتر است تا جهان، زندگي و سرنوشت برايتان تصميم بگيرد و شما صرفاً تصميمات را بيابيد و اين تصميم يابي است. و گاهي لازم است خودِ موضوعات ، تصميم را اعلام نمايند كه آن تصميم بيني است ... اما در اغلب مواقع مردم دچار تصميم داري هستند. از پيش تصميم خود را گرفته اند و قضاوت خود را كرده اند گويي از همه چيز باخبرند و اسرار را در نگاه خود دارند. تصميماتي كه اكثراً مي گيرند غالباً سطحي، عجولانه و هيجان زده است و تهي از آگاهي لازم و كافيست . بنابراين به نتايجي آشفته و ناهماهنگ و عمدتاً مخرب منجر مي شود.
گاهي با ايده هاي كم و بيش روشني برخورد مي كنيد و مي ماند بررسي و انتخاب يك ايده، ولي گاهي لازم است تو ايده ها را بياوري و چيزي در معرض ديد تو نيست. كه اين ها از دو مسير مي روند.
در روند انتخاب مراقب خوش بيني و بد بيني و وهم بيني باشيد و از وجود عنصر واقع بيني در سراسر روند آن اطمينان حاصل كنيد .
در اكثر موارد يك تصميم بزرگ از بسياري تصميمات كوچك خوب تر است اما در مواردي لازم است يك تصميم بزرگ را از طريق تصميمات كوچك تر اتخاذ نمود و در مواقعي تصميم نگرفتن، خود، بهترين تصميم ممكن است چون نيازي كه پاسخ اش تصميم گيري است داراي پاسخ هاي ديگري نيز مي تواند باشد. پس تا شرايط تصميم گيري و قضاوت فراهم نشده به آن اقدام نكنيد و نيز اگر ضرورتي در آن نيست، صرف نظر كنید.
ابتدا بر پايه محكمات و مسلمات، و آنچه كاملاً آشكار است انتخاب كن و سپس بر مبناي اسرار، و آنچه نا اشكار است و نيمه آشكار، اين روش خردمندانه زيستن در زمين است.
امور از انواع گوناگون اند بنابراین براي موضع گيري متناسب، بايد با هر دسته از امور همجنس، به نوعي برخورد كرد و از همين است كه ضرورت شيوه هاي گوناگون انتخاب بوجود مي آيد.
براي انتخاب هماهنگ گاهي تفكر لازم است آنهم به شيوه هاي متناسب با موضوع و شرايط، گاهي به سكوت رفتن راه گشاست و گاه مراجعه به روياها. زماني تنها قلب است كه مي تواند پاسخ ات دهد و ايمانت تورا مي رهاند و زمان ديگر از راه هاي ديگر.
اما بايد كار را از جايي شروع كرد و آنجاي مطمئن و امن و ايمن، ايمان است كه آمين روح الامين و ام الامر به آنست ...
و بعد از ايمان و تكيه به قلب به نور عقل و آن روشنايي كه در ذهن مي آيد، انتخاب كنيد. پس بر خلاف قلب و ايمانتان كه بر خلاف روح است تصميم نگيريد و قضاوت نكنيد .
از آنچه قلبت را مي لرزاند و منقبض و گرفته مي كند به شدت پرهيز كن . اين وصيت آدم بود به فرزندش. اگر آدم به ترس و ترديدي كه به درونش راه يافت، به خوبي توجه مي كرد هر گز از عمق حضور خداوند رانده نمي شد.
• درباره پرسشگري:
سؤال كليد تفكر است و تفكر كليديست از كليدهاي دانايي.
پس سؤال كن تا بداني و به خوبي بپرس تا به خوبي پاسخ بگيري.
*براي آن كه مي خواهد در تفكر تبحر يابد ابتدا اين تمرينات را توصيه مي كنم: سؤال سازي در انواع تفكر
تجزيه و تركيب سؤالات و يافتن سؤالات برآيندي
دسته بندي و طبقه بندي سؤالات
يافتن سؤالات كليدي كه مهمترين و راهگشاترين سؤالات اند
تبديل موانع و مشكلات به سؤالات
سؤالات متناسب با شرايط زماني و مكاني
تغيير شكل مسائل و بيان آن به شكلهاي ديگر
سؤال سازي نزولي و تصاعدي
(...)
*براي عبور از يك مسئله بايد از درهاي باز يا بازشدني آن وارد شد والا عبور ميسر نيست.
*گفته اند سؤال نيمي از دانستن است. لكن همه سؤالات از جنس كلمات نيستند و امكان بروز آنها تنها اين نيست.
*براي به كنترل درآوردن بشناس و براي دانستن بپرس.
* انواع روشهاي تفكر روش هاي گوناگوني براي طرح سئوال اند پس با آموختن طرق سئوال كردن ، انواع روش تفكر را آموخته ايد .
*بعضي سئوالات را دور بينداز و بعضي را نزديك بينداز و اندكي را نگه دار و به جايي نينداز .
*در برخورد با موضوعات سئوال برانگيز سئوال كنيد. در اين هنگام هر سئوالي را نپرسيد بلكه موثرترين و راهبردي ترين سئوالات را مطرح كنيد. تاريكي هايي را روشن كنيد كه ضروريست و الا تاريكي كم نيست. ابهامات و موانعي را به سوال تبديل كنيد كه پيش روي شماست و حركت هماهنگ شما را متوقف ساخته . به سئوالاتي بپردازيد كه براي عبور كردن كليدي است زيرا سئوالات فراوانند چون ناشناخته ها نامحدوداند .
*نشانه متفكر زياد پرسيدن نيست ، خوب پرسيدن است و از اولين علائم خوبي ، هماهنگي است .
*بيش از حد ظرفيت پاسخگويي، خود را با سئوالات زيادي درگير نكنيد. مبارزي كه با حريفاني بيش از حد توانش جدال مي كند، چاره اي جز شكست ندارد.
*تفكر يكي از روش هاي پاسخ دادن به سئوالات است. بعضي از سئوالات خود جواب اند و بعضي از جواب ها تنها از طرق غير مستقيم عرضه شدني اند .
*سئوالات زيادي در ارتباط با شما و ارتباط شما با جهان وجود دارد كه پرداختن به همه آنها در زندگي بسيار بعيد است پس مهمترين سئوالات را بيابيد و براي يافتن پاسخ آنها تلاش كنيد .
*هر سئوالي كه اول پرسيده شد الزاماً اول پاسخ نمي گيرد حتي بعضي از سئوالات بي آنكه طرح شوند پاسخ مي يابند .
*فرض كن در غاري هستي و مي خواهي از آن خارج شوي . چنيدين دالان تاريك وجود دارد كه يكي از آنها ، به بيرون راه دارد. بعضي به پایين كوه و زير زمين و بعضي به بالاي كوه و نواحي ديگر راه دارند . براي خروج از غار بايد از آن يك دالان رفت. رفتن از دالانهاي ديگر رسيدن به نتيجه ديگري غير از قصد تو است. پس سئوالي بپرس كه به هدف بزند و نه چيزهاي ديگر . بيهوده پرسيدن بدتر از نپرسيدن است .
*اگر با يك سئوال به نتيجه نرسيدي شايد با چند سئوال به نتيجه برسي عكس اين هم مي تواند درست باشد . همچنين اگر با يك شكل پرسيدن جواب نمي آيد شايد با تغيير شكل آن پاسخ حاصل شود .
*حركت ات را از جايي شروع كن كه ديگران تمام كرده اند و در تفكر به آنچه كاملاً روشن است نپرداز .
*همانطور كه يك حركت بزرگ از هزار حركت كوچك و پراكنده بهتر است يك سئوال بزرگ نيز بر سئوالات جزئي و آشفته ارجح است.
*وقتي به جواب مي رسي كه سئوال به تو رسيده باشد نه رسانده باشند زيرا هر سئوالي از امكان وجوديِ يافتن جواب برخوردار است.
*سئوال را از همان جايي بياور كه نمي داني . چيزي را بپرس كه نمي داني و لازم است بداني و اگر نداني از زندگي ات كاسته مي شود .
...
فرازي كوتاه از ديدگاه ها و نظريه هاي استاد فتاح
• درباره بسم الله الرحمن الرحیم
پيامي كه رسول خدا محمد مصطفي (ص) بعد از قولوا لا اله الا الله تفلحوا به بشر رساند بسم الله الرحمن الرحيم است. اين پيامي است كه پيامبر اسلام و اسلام ناب محمدي (ص) بيش از هر چيز به آن شناخته مي شود لكن اين وجه اسلام از همه وجوه آن ناشناخته و مهجور مانده است. بدون شناخت بسم الله الرحمن الرحيم نه اسلام شناسي ميسر است و نه قرآن شناسي و محمد شناسي (ص). بسم الله الرحمن الرحيم كليد است و بلكه شاه كليدي است كه همه قفلها به آن باز مي شود و به آن درهاي بسته گشوده مي گردد...
اسلام دين محبت است. دين صلح و بخشش و پيوند است... اين را جزء به جزء شريعت اسلام مي گويد و بلكه فرياد مي زند.بسم الله الرحمن الرحيم يكي از اجزاء بنيادي اسلام و قرآن است. اگر به همين يك جزء توجه كنيد، همه اسلام را در آن خواهيد يافت و تمام پيام قرآن را درك خواهيد كرد. كتابي كه تقريبا همه سوره هايش با بسم الله الرحمن الرحيم شروع مي شود خود به وضوح اين پيام را مي رساند و محتوا و جهت اصلي آن محبت و بخشندگي است. در يك مورد هم كه با بسم الله الرحمن الرحيم شروع نشده در جاي ديگر آن را دو بارآورده است... چرا سوره هاي قرآن اينطور شروع مي شود چرا با كلام ديگري آغاز نمي شود؟ دليل تكرار پي درپي اين آيه عاشقانه چيست؟ همين نشان مي دهد خدايي كه اسلام از آن مي گويد پيش از هر چيز و بيش از هر چيز ديگر، مهربان و بخشنده است و چنين خدايي، از مؤمنان به خود، انتظار مهرباني و بخشودن دارد. تاكيد قرآن و اسلام بيش از هر چيزآن است كه اي مردم محبت را دريابيد و مهرباني كنيد و الاچرا همه پيام هاي خود را با عبارت به نام خداوند بخشنده و مهربان آغاز مي كند. چرا جمله ديگري، آغاز كننده نيست. قرآن با جمله بنام خداوند انتقام گيرنده، بنام خداوند متكبر، و بنام خداوند عادل شروع نشده پس خدايي كه در دل آيات قرآن نهفته است در اول و آخر مهربان و بخشنده است و اگر هم صفت ديگري دارد اين ويژگي او حالتي از محبت بي پايان اش. خداوند عادل است اما بخشش خود را ر عدالت خويش برتري مي دهد، حسابگر است اما داوري و حسابگري او تحت الشعاع بخشش لايزال اوست...
اما رحمن و رحيم به اين معنا نيست كه خداوند مجازات نمي كند. وقتي پدر و مادري فرزند خود را دوست دارند، اين محبت را هميشه به يك شيوه به او نشان نمي دهند. گاهي به او مستقيم محبت مي كنند. مستقيما به او هديه مي دهند اما گاهي لازم است اين مهرباني شكل ديگري به خود بگيرد. وقتي والدين مي بينند كه فرزندشان در معرض خطر قرار دارد، اگر اين فرزند با نرمي و مهرباني متوجه شد كه تبعيت مي كند و از خطر خلاصي مي يابد اما اگر گوش نكرد، بخاطر خودش، بخاطر محبتي كه والدين به او دارند با سياست و اگر نشد، با قدرت با او رفتار مي كنند اما اين قدرت خشونت نيست. اين عين محبت است. اين اجبار ظاهري، باطني جز توجه و دلسوزي والدين ندارد. خشم و مجازات خدا هم شبيه همين است. عذابي كه خداوند متوجه بنده خود مي كند، تماما محبت و رحمت است. مثل طبيب بسيار مهرباني كه مي خواهد غده ي كشنده را از بدن بيمار خود بيرون بياورد. او به جراحي متوسل مي شود. اما اين جراحي، اين عذاب كشيدن و رنج بردن، چيزي جز محبت نيست. پس خداي قهار همان خداي رحمان است. قهر او همان مهر اوست. سيلي او نوازش هاي عاشقانه اوست. تلاش عاشق است براي نجات معشوق. براي بيدار كردن او و بيرون آوردن اش از خواب مرگ و غفلت. عدالت خدا هم عين مهر و رحمت اوست. پدر و مادري كه فرزندان زيادي دارند، وقتي بخواهند همه فرزندان خود را محبت كنند يكي از وجوه اين محبت آن است كه اجازه ندهند آنها به يكديگر آسيب رسانند، همديگر را در خطر بيندازند و به حقوق هم تجاوز كنند. اينجاست كه محبت، به شكل عدالت خود را آشكار مي كند. خداوند عاشق، خداوند عادل مي شود. اين عدل عاملي است براي تحقق عشق و محبت خداوند، به همه مخلوقات خود...
پس عدلي كه اساس آن محبت نباشد، از سنخ عدل الهي نيست. خشم و قهري كه باطن آن رحمت و محبت نباشد، نه خدايي و نه براي خدا. خداخواهانه نيست. نفساني و خودخواهانه است...
لااله الاهو، يگانگي خداوند، پيامي است كه همه اديان آسماني بر آن تاكيد داشته اند. لكن هر ديني پيام هاي اختصاصي خود را دارد. درست است كه اولين فرياد قرآن، لا اله الاالله است اما اين فريادي است كه در اديان و كتب نوراني ديگر هم، اگر تحريفات آنها را در نظر نگيريم وضوح دارد. پيام منحصر به فرد و اختصاصي اسلام بعد از لااله الاالله كه پيام مشترك اديان است، بسم الله الرحمن الرحيم است. و اين به بشر مي گويد اسلام دين رحمت است نه خشونت. اسلام آيين محبت است نه نفرت. خدايي كه اسلام وصف اش مي كند عاشق است. عاشق مخلوق خود است و او عاشق ترين است ارحم الراحمین است. و همجنس همجنس مي طلبد. كسي كه عاشق نيست اين خدا را نمي فهمد. و بلكه از فهم و تجربه اش (كه خود الله اكبر فهم ناپذير است) بسيار دور است. كسي كه عاشق نيست قرآن را نمي فهمد. منظور آيات را در نمي يابد. چون نخست مي گويد بسم الله الرحمن الرحيم. وقتي مي گويي به نام خداوند بخشنده و مهربان نمي تواني با نفرت و بدي عمل كني. اگر تو خداي مهربان را بپرستي، پس تو هم مهرباني. اگر الان بگويي به نام خداوند بخشنده، اگر براستي بگويي، پس تو هم اكنون بخشنده اي. چون انسان شبيه هماني مي شود كه آن را مي پرستد و تسليم اوست. اگر خداي تو رحمن و رحيم است و اگر تو واقعا چنين خدايي را مي پرستي، پس تو هم بايد رحمان و رحيم باشي. مشت نمونه خروار است و قطره مي تواند از آسمان خبر دهد. اگر تو مهرباني پس معلوم است كه خدايي هم كه تو مي پرستي مهربان است و اگر عدالت داري، پس خدايي كه تسليم او هستي، عادل است و اگر صفت خداوند تو در تو نيست پس به واقع تو او را به خداوندي نپذيرفته اي و تو خود را در اختيار جز او قرار داده اي و جز او را شنيده اي...
• درس هاي دعا و توکل
درنظرمردم دعا و توكل و بسياري از امور باطني ديگر، شبه واقعيتي است كه غالباً واقعيت ندارد پس جدي گرفته نميشود.كاري رؤيايي است كه براي انسانهاي ضعيف و نيازمند خوب است. بيشتر براي قوت قلب است و نااميد نشدن نه براي به تحقق رساندن و به تحقق رسيدن؛ گاهي تمسخرآميز است گاهي تحقيرآميز. اگر هم به آن اندك احترامي تو خالي گذاشته ميشود، براي راحتي وجدان و خالي نبودن تقدس است. حتي بعضيها خجالت ميكشند با صداي بلند دعا كنند چون ممكن است به چيزهاي مختلف متهم شوند.
بيشترمردم براي شكست از آن استفاده ميكنند تا توفيق. وقتي آن را به كار ميگيرند كه مطمئن هستند كار از كارگذشته و امكان ندارد درست شود، در اوج نا اميدي؛ از اين رو دعاي آنان غالباً به نتيجه نه ختم ميشود...
در ارتباط با خداوند و واقعيات الهي مانند دعا و توكل و فيوضات، مردم يا منكراند كه درصورت انكار محروم از آنند و نخواهند ديد آنچه را كه انكار ميكنند، پس آنرا تجربه نميكنند. يا باورميكنند، باوري كه ترديد از اجزاء پنهان است. اينها گاهي ميبينند و تجربه ميكنند اما با شدتي كم و اندازهاي كم چون قدرتِ باورِترديدآميز، اندك است وگاهي هم چيزي براي تجربه كردنشان وجود ندارد. عدة اندكي هم ايمان دارند. اينها عموماً واقعيات باطني و الهي را ميبينند و تجربه ميكنند و از آن برخور دارند و عدهاي بسياركمتركه به آساني ميتوان آنها را شمرد، به يقين كامل و يگانگي و لقاء رسيدهاند. آنان خود حقيقتي باطنياند و به چشمهاي از واقعيات باطني بدل شدهاند.
نميبينند بلكه ديدنيها را به ديده ميرسانند و تجربه نميكنند كه خود موضوع تجربه جويندگانند. در باوركنندگان دعا و توكل مثل لرزاندن كوه است كه ميتواند تغييراتي را درسطح كوه پديد آورد. آنها ميتوانند در زندگي خودوديگران اثربگذارند اما نه تأثيراتي عميق، ميتوانندوضعيتها را تااندازهاي تشديد يا تضعيف كنند اما نه متحول، لكن ايمانآورندگان ميتوانند كوهها راجابجا كنند وازميان راه بردارند. ميتواننداوضاع زندگي خود وديگران را به تناسب قدرت ايمانشان دگرگون سازند و در زير و سطح زندگي، تغييراتي را بوجود آورند.
قادرند وضعيتها رابه اوضاع ديگري تبديل كنند و چيزها را به چيز ديگري بدل نمايند. آنها كيمياگراني باطنياند. اگرقدرت دعاي باوركنندگان مثل نيروي بخاراست، اقتدار دعاي ايمانآورندگان مانند نيروي برق است اما توان يقينداران و متصلان مثل قدرت عظيم هستهاي و نيروي ضد ماده و بلكه بيش از اين است. آنان عيناً داراي قدرت خلاقه الهياند. ميتوانند بوجود آورند و نابود كنند. وقتي با كوههاي مسائل برخورد ميكنند در لرزاندن و جابجا كردن كوهها متوقف نميشوند بلكه قادرند كوهها را محو و نابود كنند يا جاييكه كوه نيست آنرا بوجود آورند. اگر باوركنندگان از آشنايان شاه و ايمانداران از خانواده شاه محسوب ميشوند، يقينداران و متصلان، به مقام شاهي رسيدهاند و تاج برسرند. متصلان يكي شدهاند و يكي هستند و يگانهاند، پس از تمام قدرت و شعور و حضور يكي برخوردارند. آنان قادرند روح دعا و توان دعا كردن را به شايستگان بدهند.
• دكترين هماهنگي
تئوري بنيادين هماهنگي يكي از كليدي ترين نظريه هاي بنيادي مطرح شده در زمان ما مي باشد.
بر اساس نظريه هماهنگي مي توان « پاسخي هماهنگ » را براي همة مسائل بشر معلوم كرد . مطابق اين نظريه ، هماهنگي ، يكي از اصلي ترين قوانين طبيعت و كائنات مي باشد و از مهم ترين عوامل موفقيت در هر كاري محسوب مي شود. بنابراين رعايت هماهنگي در تصميم گيري ها و امور مختلف ، به هماهنگ زيستي با جهان منجر شده و موفقيت انسان ، در امور مختلف، از همين نگاه ، معنا مي يابد .
در واقع نظرية هماهنگي داراي چند حلقة بظاهر مستقل است كه از بهم پيوستن اين حلقه ها ، حلقه ايي بزرگ به نام هماهنگي بوجود مي آيد . مطابق اين دكترين «چيزي كه ممكن است براي يكي خوب باشد ، براي ديگري ممكن است بد باشد» زيرا انسان ها (و كلا موجودات) تحت تأثير شرايط زماني و مكاني قرار دارند. همچنين «چيزي كه ممكن است امروز و در اينجا بد باشد چه بسا فردا يا در جاي ديگر خوب باشد» (1) طبق دكترين هماهنگي نمي توان به طور قطع برنامة ثابتي را به زندگي يك شخص (...) تحميل كرد بلكه بهترين تصميم گيري براي يك فرد (...) مي بايست متناسب با شرايط او اتخاذ شود و هماهنگ با آن باشد...
اگر بخواهيم بر اساس تئوري هماهنگي واكنش نشان دهيم يا تصميم بگيريم نمي توانيم از قبل اين تصميم و واكنش را معلوم كرده باشيم . بلكه «تعيين بهترين واكنش نيازمند هوشياري و هوشمندي بوده و براي يافتن آن ما ناچار به تحقيق و تفكر هستيم».
تئوري بنيادين هماهنگي به ما مي آموزد كه هر كس خودش است و با ديگري متفاوت است . بنابراين آنچه دربارة او درست است ممكن است دربارة ديگري درست نباشد . اين دربارة جوامع و كهكشان ها و كل كائنات هم صادق است . همچنين از آن مي آموزيم كه راز ماندگاري و عبور كردن و موفقيت، هماهنگي است . قوي ترين و موفق ترين موجودات طبيعت ، آن هايي هستند كه توانسته اند خود را با شرايط ( و تغيير شرايط ) طبيعت هماهنگ و سازگار كنند. از مهم ترين اصول ماندگاري موجودات طبيعت ، از ميكروب ها و الكترون ها تا كهكشان ها و كائنات ، هماهنگي است. . اين دربارة نسل انسان ها ، تمدن ها و فرهنگ ها و حكومت هاي مختلف هم صادق است . همة جهان و تمام زندگي مانند يك حركت موزون عظيم و جمعي است. هر كس به شيوة خود حركت مي كند اما همه هماهنگ اند. آهنگ يكيست و حركت دهنده هم يكيست اما هر كسي آهنگ را آنطور مي شنود كه قادر به دريافت آن است. در اين حركت بزرگ موزون هر كسي كه ناموزون ظاهر شود و وزن آهنگ غالب و يگانه را رعايت نكند ، محكوم و مطرود خواهد شد. جنبندگان بي شمارند پس آواهاي دريافت شده و شيوه هاي حركت موزون هم بيشماراند اما همه آنها بايد هماهنگ باشند تا محسوب شوند؛ هماهنگ با آوايي كه مي شنوند؛ هماهنگ با شرايط خود و هماهنگ با آن « يكي » . انسان توانست خود را با بسياري از شرايط تطبيق دهد و آموخت تا در ميدان هاي مختلف زندگي ، متناسب رفتار كند اما حيوانات و گياهان قادر به اينكار نبودند و تنها در ميدان زيستي خود هماهنگ رفتار مي كردند بنابراين انسان به سرور و پادشاه موجودات طبيعت، تبديل شد. در ميان انسان ها نيز پادشاه حقيقي از همة آن ديگران، هماهنگ تر و همسو تر است...
با تبين نظرية هماهنگي در ابعاد مختلف زندگي انسان ، خود بخود دچار تحول عميق و موضع گيري چرخشي مي شويم البته در همة جوانب زندگي . مطابق دكترين هماهنگي ، بهترين تغذيه ، تغذية هماهنگ است بنابراين هيچ يك از رژيم هاي غذايي خاص، داراي ارزش و ارجحيت مطلق نسبت با ساير رژيم ها نيست . ممكن است رژيم لبنيات صرف، براي عده اي مناسب باشد اما اين رژيم براي جمعيتي ديگر نامناسب و مضر به حساب آيد . همچنين بهترين شغل ، هماهنگ ترين شغل است . بهترين ازدواج ، هماهنگ ترين ازدواج است. دربارة بهترين شيوة تفكر ، بهترين روش مبارزه ، بهترين روابط ، بهترين هدف و بهترين مشغوليت هم به همين شكل مي توان قضاوت كرد. بطور كلي بهترين شيوة زندگي ، هماهنگ زيستي است . تئوري هماهنگي در عين ساده بودن داراي سطوح بسيار ژرف و دامنة تعميم پذيري بسيار وسيع است.....
و در نقطة مقابل ؛ خودبيني و خود محوري يكي از اركان اصلي ، ناهماهنگي محسوب مي شود.
__________________________________________________
(1) نظريه هماهنگي تناقضي با دستورات و احكام ديني ندارد. زيرا اديان و بالاخص دين اسلام از طريق اصل اجتهاد و موضوع فقه، هماهنگ سازي دستورات ديني را براي همه زمان ها تدبير كرده است.